نامه ی پدری مهربان به دخترش

به نام او که هیچ گاه تنهایت نمی گذارد

سلامی گرم به دختر عزیز تر از جانم!

امیدوارم حال دختر گلم خوب باشد.

گل خوش بوی بهشتی،مدت ها بود که می خواستم با تو سخن بگویم،تو را در آغوش بکشم،نوازشت کنم و...

اما تو هیچ گاه نگذاشتی و هر بار خاری در قلب غمگینم  فرو کردی و مرا  آزردی.

دختر زیبایم!اگر می دانستی چقدر تورا دوست می دارم ،نگرانت هستم و هر لحظه نگاهم به دنبال توست،دلم پیش توست و دعایم پشت سر توست ،هیچ گاه حاضر نمی شدی از من روی گردان شوی.هیچ وقت  برای حل مشکلاتت سراغ گرگی گرسنه نمی رفتی.هیچ گاه در مقابل چشمانم خود را به فرو دست های تیره ی گناه آلوده نمی کردی،

گل عزیزم !گلبرگ های زیبا و لطیفت را در معرض چشمان آلوده که به چشم طمع دارند قرار نمی دادی. حاضر نمی شدی هر صبح شام دل مرا خون کنی یا دگر این بار جای اشک خون از چشمان جاری شود،دل رنجورم را نمی آزردی بلکه هر لحظه،هر ثانیه از زندگی ات  پی جلب رضایت من بودی چرا که رضایت خدا در پی رضایت من بود.صبح ها که چشمان خود را می گشودی به من سلام می کردی،از من می خواستی که برایت دعا کنم یا می خواستی امروز همراهی ات کنم.

هنگامی که دروازه ی آسمان گشوده می شد،جان دلت را تطهیر می کردی،می شتابیدی و همراه من روح ات را تا آسمان ها می فرستادی،و با تمام وجود برایم دعا می کردی.

در مهمانی های خود از خدا و رهایی من سخن می گفتی به جای اینکه آوای حرام را در فضا طنین انداز کرده و قلبم را بشکنی.از سخنان قرآن می گفتی و دهان خود را خوشبو می کردی و مشغول به خوردن گوشت برادر خویش نمی شدی!

به خواهر خویش تهمت نمی زدی و همواره راست گو بودی!همگان را می خواندی تا برای رهایی پدرت مهربانت از زندان دعا کنند.هر روز با شبنم چشمانت جاده را لاله باران می کردی.

دختر نازم!عزیز دل پدر!!بارها و بارها شاید هزاران بار شاکی بودی و می گفتی:پس چرا نمی توانم تو را ببینم؟بویت را حس کنم؟کنار بنشینم یا حداقل صدایت را بشنوم؟؟

من هم هزاران بار گفتم:توایی که باعث زندانی شدن من  پشت میله های غیبتی.تویی که چشمان پاک خود را آلوده کردی تا نتوانی مرا ببینی!

تو بودی که در فضای حرام کنار اغیار تنفس کردی و اکنون مشامت بوی مرا حس نمی کند!

تو بودی که در تمامی مجالس حرام حاضر بودی و هرچه گفتم دخترم!این مجلس شیطان است!محفل را ترک کن  اما تو حرف نفست را گوش دادی و دلم را مانند هزار بار پیش  شکستی!آنقدر صدای شیطان در گوشت بود که صوت قرآن مرا نمی شنیدی!!!!!!!!

من هزاران بار گفتم اما تو بودی که نشنیدی...

حتی یکبار هم برای آزادی پدرت از زندان،حتی یکبار،آن هم زندانی که خود باعثش بودی تلاش نکردی و هر دفعه گفتی:هرگاه پدرم آزاد شد،نماز سروقت می خوانم،هر وقت پدرم آمد توبه می کنم؟؟؟؟

دخترم  تو نمی دانی هزار سال قنوت برای رهایی خود خواندن یعنی چه؟؟دیدن شادی شیطان یعنی چه؟دیدن خواهر و برادرنت زیر ابر تیره ظلم چه حالی دارد؟

روزی نبود که از این دنیا دل بکنی،نامه ای برایم بنویسی یا حتی برای شاد کردن پدرت که تورا حتی بیشتر از مادرت دوست می دارد قدمی برداری!

با این حال نگاه نگران من بیشتر از همیشه به دنبال توست و بازهم شب ها برایت اشک می ریزم  و برایت دعا می کنم و از خدابخشش تو را می خواهم.

بس کنم من دیگر این گفت و شنود

                                                                    عقده بود،اندر گلویم مانده بود

هرچه ایّام آن دوران گذشت

                                                            هر چه کردی،هرچه بودی آن گذشت

حالیا! از نو عمل آغاز کن

                                                                باب عشق دیگری را باز کن

دخترم!تنها کلید آزادی من از زندان غیبت ترک گناه است.اگر دوست می داری باهم شهر عدل و نیکی را برپا کنیم بر هوای نفس خویش غلبه کن!!و بدان شیطان ملعون جز تباهی تو چیز دیگری نمی خواهد.و هیچگاه فراموش نکن که من منتظرت هستم را برگردی.

دخترم خدا را برایت آرزو دارم!!!!!!!

بیش از پیش دوستت می دارم

 

 

 

                                              پدرت:

                                                                                   م     ح    م      د

 

/ 0 نظر / 10 بازدید